بنیتابنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

دختر بی همتای من

دیگه شیر بسه

1393/10/25 23:43
نویسنده : مامان فريبا
263 بازدید
اشتراک گذاری

اوایل بهمن تصمیم گرفتم که دیگه از شیر بگیرمت تو یه روز پنجشنبه با بابا سیاوش و مامان رعنا راهی شاه عبدالعظیم شدیم منم همون روز رو واسه گرفتن از شیر انتخاب کردم چون سرت گرم میشد و زیاد بی قراری نمیکردی خداروشکر اصلا اذیت نکردی چند باری اومدی و گفتی ممه منم به روی خودم نمی اوردم و میرفتی....

خلاصه تا شب شیر نخوردی خوابیدنی هم میترسیدم که اذیت کنی ولی رفتی بغل بابایی و ناراحت خوابیدی من بیشتر اذیت شدم و تا صبح گریه کردمconnie_wimperingbaby.gifفکر اینکه دیگه قرار نیست شیر بدم وبیای بغلم و اون حس های شیرین و دیگه ندارم خیلی اذیتم میکرد روز بعد خیلی درد داشتم توهم یه ذره ناراحت بودی ولی اذیتم نکردی تا اینکه مامان نادره اومد و کارت عروسی آورد شانس ما آخر هفته عروسی پسرخاله بابایی بود مامان نادره هم میگفت با این حال چطوری میخوای بیای عروسی منم تصمیم گرفتم که تا بعد عروسی شیر بدم بهت بعد از عروسی قطع کنم (البته عروسی بهونه بود خودم داشتم از دلتنگی دیوونه میشدم )سریع بغلت کردم و شیر دادمانقدر حال روحیم خوب شد که نگو تا بلاخره 16 بهمن 1393 رفتیم خونه مامان رعنا اونروزبابا مهدی برای کار رفته بود اصفهان نزدیک بعد از ظهر بودکه برای همیشه شیرخوردن و کنار گذاشتی به گفته خانم دکتر از داروی تلخ استفاده کردم و وقتی مزه دارو به زبونت خورد گریه کردی و دیگه ازم نخواستی این عکسارو هم همون لحظه ازت انداختم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)