تصادف بابا مهدی
زندگیه ما با اومدن تو پر شیرینی شده عشقم لحظه لحظه که تو کنار مایی شادیمو شاکر که خدا مارو لایق دونستو همچین فرشته نازی به ما هدیه کرد تو باخودت شادی به زندگیه ما آوردی ولی بعضی روزها هم هست که به خاطر بی دقتی یا دلایل دیگه اتفاقهای بدی برای آدما میوفته که دیگه اسمشو نمیشه خاطرات خوش گذاشت یکی از خاطرات تلخی که داشتیم تصادف بابا مهدی بود
که انقدر باعث ناراحتی شد که دوست نداشتم اصلا بهش فکر کنم وبعد از چند ماه دارم برات مینویسم چون دیگه حال بابایی خوبه خوبه واین باعث میشه راحت تر بتونم در این مورد صحبت کنم
15 تیر ماه بود که بابایی با عمو محسن سرظهر اومدن خونه اومدنشون اونموقع روز اونم با همدیگه کلی مشکوک بود تا رسیدن بابا فوری رفت دستشویی منم که گیج شده بودم از عمو پرسیدم این موقع اینجا چیکار میکنی که قضیه رو گفت نمیدونی چه حالی شدم مامانی
بابایی صبح سر کار رفتنی با یه مینی بوس که خراب شده بود و گوشه اتوبان مونده بود تصادف کرده بود و دستش شکسته بود خلاصه بعد از کلی دوندگی از بیمارستان البرز به بیمارستان تهران رفتیمو اونجاهم بهونه آوردن و کلی اسیر شدیم بابایی بیچاره هم با دست شکسته ورم کرده کلی اذیت شد بالاخره تو بیمارستان رسول اکرم تهران بستری شد
و اونجا دستشو عمل کردن 2 شب بستری شدو پیش ما نبود خیلی ساعت های بدی بود امیدوارم دیگه هیچوقت تو زندگی راه هیچکدوممون به اطراف بیمارستان هم نیوفته وبابایی هم تو رانندگی بیشتر دقت کنه
چون من یکی اصلا طاقت ندارم تو بیمارستان ببینمش این عکسارو هم وقتی بابایی از اتاق عمل اومده بود انداختم تا به هوش که اومد نشونش بدم بنده خدا خیلی درد داشت





تصادف بابا مهدی
